نویسنده: ShahbaZ

  • خواستم و نیارستم

    می‌میرم اما مرگ نه که نمی‌یارم مرگیدن را
    و شرمِ من هم از نمرگیدن
    از باقی‌ماندن و خوردن و آشامیدن
    و حتی نفس کشیدن
    من زندگی دیگری را می‌زیم و شعر دیگری را می‌گویم.
    و این خود به خواست من نبود اما
    خواستم و نیارستم.

    بر زمین پای می‌گذارم چون
    و سر برمی‌آورم بر آسمان
    پُرشرم-سر را
    خورشید زبان وا می‌کند و آسمان زبان وا می‌کند و همه‌ی ستارگان و اختران و به گمانم تمامت کهکشان زبان وا می‌کند که چرا؟
    که چرا تو نمرگیدی؟
    و سر، من به زمین فرو می‌برم که خود این به خواست من نبود اما
    خواستم و نیارستم.

    و سال‌ها پس‌
    اندکی‌ شادتر -شاید؟ و تنها شاید، که مرگ هنوز پس‌تر است-
    روزگاری که یار در آغوش
    گرداگرد می‌چرخی
    لبخندی درنیامده می‌ماسد
    بر لبانت خشکِ خشک
    و بعد با خویشتنِ خود می‌گویی که چرا تو نمرگیدی؟
    هق‌هق که این خود به خواست من نبود اما
    خواستم و نیارستم.