میمیرم اما مرگ نه که نمییارم مرگیدن را
و شرمِ من هم از نمرگیدن
از باقیماندن و خوردن و آشامیدن
و حتی نفس کشیدن
من زندگی دیگری را میزیم و شعر دیگری را میگویم.
و این خود به خواست من نبود اما
خواستم و نیارستم.
بر زمین پای میگذارم چون
و سر برمیآورم بر آسمان
پُرشرم-سر را
خورشید زبان وا میکند و آسمان زبان وا میکند و همهی ستارگان و اختران و به گمانم تمامت کهکشان زبان وا میکند که چرا؟
که چرا تو نمرگیدی؟
و سر، من به زمین فرو میبرم که خود این به خواست من نبود اما
خواستم و نیارستم.
و سالها پس
اندکی شادتر -شاید؟ و تنها شاید، که مرگ هنوز پستر است-
روزگاری که یار در آغوش
گرداگرد میچرخی
لبخندی درنیامده میماسد
بر لبانت خشکِ خشک
و بعد با خویشتنِ خود میگویی که چرا تو نمرگیدی؟
هقهق که این خود به خواست من نبود اما
خواستم و نیارستم.
پاسخ دادن به KhakhoreMojri لغو پاسخ